بپیچ ای تازیانه خرد کن تمام استخوانم را...
به ماتم گردشی کن بشکن تمام بند بند جانم را...
سیه کن خاطراتش را...
بگرد ای فلک...
نوری بیفکن...
بی نیازم کن از تمام عشق های سرگردان...
بزن شلاقم چون مسیحم...
پاره پاره لخت لخت و شرحه شرحه...
بیاویز اجزای جانم را...
بسیلاب خونم بیارای جهان را...
بپیچ ای تازیانه...
جان ببر...
جانی نمی خواهم...
او رفت.
-------------------------------------------------
دلم همینو نوشت.دیگه میلی به نوشتن شعرای شاد ندارم
شادی از زندگیم رفت.
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی